ایران تو با عشق زنده ای و عشق را نمی توان کشت
ی نامت را صدا میزنم
چیزی در من زنده میشود…
ایران
از خاکی که بوی انسان میدهد
نه بوی جنگ و نه سایهی ترس
از ردّ نور روی تنِ سنگ
از عهدی قدیمیتر از هر نفس
از کوچههای خیس اصفهان
از پلهایی که به رؤیا رسید
از مردم گرم و سادهی تو
که حتی در سختی… لبخند دید
ما از تبار عشقیم
نه از صدای گلوله
ناممان کنار انسان است
نه در مرز و فاصله
ایران…
تو را از شعر صدا میزنم
از حافظ… از نفس عاشقانه
ایران…
تو را از دل صدا میزنم
از مولانا… از جنون عارفانه
ایران…
تو با عشق زندهای
و عشق را نمیشود کشت
از لیلی و مجنون، از آن بیقراری
از شیرین و فرهاد، از کوه و صدا
از دستهایی که عشق را بافتند
در تار و پود این خاک آشنا
از زعفران، از عطر نان تازه
از سفرهای که دلها را جمع کرد
از شهری که در نقش جهانش هنوز
زمان… کمی آهستهتر گذر کرد
اگر هزار بار
نامت را پاک کنند…
تو باز در دل منی
تو فقط خاک نیستی
تو یک احساسی…
که ریشه دارد
ایران… ایران…
تو با عشق زندهای، نمیمیری
حتی اگر دنیا علیه تو باشد
ایران… ایران…
تو در صدای منی، در نفس منی
تا عشق هست…
تو هم هستی
#نسترن_ادیب_راد_PhD_زوج_درمانگر










